آن قصه شنيديد كه در باغ يكي روز

از جور تبر زار بناليد سپيدار؟

كز من نه دگر بيخ و بني ماند و نه شاخي

از تيشه ي هيزم شكن و اره ي نجار

اين با كه توان گفت كه در عين بلندي

دست قدرم كرد به ناگاه نگونسار

گفتش تبر آهسته.كه جرم تو همين بس

كاين موسم حاصل بود و نيست تو را بار

تا شام نيفتاد صداي تبر از گوش

شد توده در آن باغ سحر هيمه ي بسيار

دهقان چو تنور خود از آن هيمه برافروخت

بگريست سپيدار و چنين گفت دگر بار:

آوخ كه شدم هيزم و آتشگر گيتي

اندام مرا سوخت چنين زآتش ادبار

از سوختن خويش همي زارم و گريم

آن را كه بسوزند.چو من گريه كند زار

خنديد بر او شعله كه از دست كه نالي؟

ناچيزي تو كرد چنين گونه تو را خوار

آن شاخ كه سر بركشد و ميوه نيارد

فرجام بجز سوختنش نيست سزاوار

امروز سرافرازي دي را هنري نيست

مي بايد از امسال سخن راند نه از پار.

پروین اعتصامی